1. بعد از بررسی های انجام شده تصمیم گرفتیم تغییرات اساسی در انجمن ایجاد کنیم

    این سیستم دارای امکانات بیشتری هست که باعث جذابیت انجمن خواهد شد

    امیدواریم از طرح جدید انجمن خوشتون بیاد

  2. به خاطر برخی تغییرات در روند انجمن

    دسترسی مدیریت از همه کاربران برداشته شده

    به زودی روند و قوانین جدید اعلام خواهد شد

روزی که آتش هم شرمنده شین آباد شد

شروع موضوع توسط آناهیتا ‏7/12/13 در انجمن اخبار حوادث

  1. آناهیتا

    آناهیتا Well-Known Member

    تاریخ عضویت:
    ‏23/4/12
    ارسال ها:
    12,193
    تشکر شده:
    37
    امتیاز:
    48
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]



    به گزارش کردپیام ؛ سنگ ریزه های كوچه هاي خاکی شین آباد هم جلودار قدم های برهنه او نبود. مادر تنها و تنها به فکر رسیدن به مدرسه دختر بچه اش است. در بین راه چندین بار پاهای كم رمقش سست شده و با صورت به زمین می خورد. اما زود و بی آن که دردی احساس کند از جای برمی خیزد و راه مدرسه روستـا را در پیش می گیرد. دود بی مهری ها از دوردست نمایان است. مردم دارند، سطل سطل آب و خاک می آورند. صدای شیون دخترکان شین آبادی در ميان شعله هاي سرخ و سياه جگر مادر را آتش زده و لحظه به لحظه امیدهای مادر را كمتر می کند. کدام یک از این ناله ها، صداي پاره تن من است...؟ فریاد های سیما را تشخیص میدهد. کسی جلودار یک مادر زخم خورده نیست. می خواهد خود را به دل آتش بزند. با تلاش مردم، آتش کم کم مهربان تر می شود. پنجره آهني كلاس از جا بيرون آورده مي شود و دخترکان شین آبادی را یک به یک از مدرسه بیرون آورده و سوار آمبولانس ها شده و بعد از درمان اولیه در بیمارستان امام پیرانشهر با آمبولانس های نیروهای نظامی انتقال یافته تاچند ساعت بعد در بيمارستان اروميه درمان شوند. مادر دیوانه وار به دنبال دختران سوخته می دود، اما کدام یک پاره تن اوست؟ صبح مو هایش را شانه کرده ام، اما کدام مو؟ لباس هایش را میشناسم، اما کدام لباس؟ بعدها، در بیمارستان وقتی پای درد و دل هایش نشستم، می‌گفت: هنوز هم باورم نمی شود این دختر من است! هنوز هم شک دارم... دختران در آتش سوخته شین آباد را، راهی بیمارستان امام خمینی(ره) ارومیـه می کنند. تیتر یک رسانه ها یک جمله بیشتر نیست:مدرسه شین آباد سوخت! خبرنگاران خود را سریعا به بیمارستان می رسانند، آمبولانس ها با سرعت تمام، یک به یک مقابل درب اورژانس بیمارستان توقف می کنند، هیچ کس حق ورود به داخل بیمارستان را ندارد، هر دوربینی که در محوطه بیمارستان کار کند، محکوم به ضبط شدن است. هیچ وقت تصویر آن ساعت های بیمارستان امام خمینی(ره) از یادم نمی رود، تصویر زنانی که با لباس محلی بر زمین نشسته و چنگ بر صورت خویش می کشیدند. مطابق انتظار، مسئولین از دسترس خارج می شوند. روز سیاه شین آباد به سر می رسد،هنوز هیچ کسی حق ورود به بیمارستان را ندارد. ساعت تقریبا 1 بامداد بود که توانستم به صورت مخفیانه وارد بیمارستان شوم و با دوربین کوچکم به سراغ دختران شین آباد رفتم. بعضی وقت ها قلم برای توصیف صحنه هایی خاص، کم می آورد. از بچه ها هیچ چیزی مشخص نبود. خیلی هایشان بی هوش یا خوابیده بودند. چیزی از بدنشان به جز باندپیچی های خونین مشخص نبود. بچه ها خوابیده بودند و مادرها، به صورت های غیر قابل تماشای عزیزانشان خیره شده بودند. چشم های گریان یک مادر حرف های زیادی برای گفتن دارد. یکی از بچه ها با چشمانش حرکاتم را دنبال میکرد، نگاهش فریاد های کر کننده ای داشت.
    [​IMG]
    به چشم هایش خیره شده و با لبخند چشمک زدم، منتظر واکنش او بودم، اما لب های سوخته او در زیر باند های پیچیده شده، نای خندیدن نداشت... فردای آن روز ، وقتی خبرنگاران به صدقه سری عیادت مسئولین وارد بیمارستان شدند، یکی از بچه ها میگفت:صبح که وارد مدرسه شدم رفتم سر کلاس همه آمده بودند، یک لحظه متوجه نشت نفت از مخزن بخاری و زیاد بودن شعله های داخل بخاری شدیم طوری که بخاری از شدت گرما روبه سرخی بود.
    [​IMG]
    معلم مان رفت کپسول آتش نشانی را بیاورد اما مایع نداشت، بابای مدرسه که آمد بخاری کلاس یک لحظه آتش گرفت و به همه جا سرایت کرد سعی می کردیم از کلاس بیرون برویم، ازدحام زیاد بود و پنجره های کلاس هم نرده داشت نمی توانستیم نفس بکشیم و به بیرون فرار کنیم. نمی دانم چه کسی پنجره کلاس را از جا کند و مابقی یادم نمی آید.
    [​IMG]
    داستان های متنوعی از جزئیات حادثه برای رسانه ها نقل می شود، اما گویی مسئولین بیشتر از دانش آموزان در جریان چگونگی آتش سوزی هستند! تقریبا تمام روایت های بچه ها تکذیب می شود. یکی از همکارانمان در پیرانشهر ساعتی پس از وقوع حادثه با سرایدار مدرسه مصاحبه می کند، اما سرایدار هم چند ساعت بعد حرف های جدیدی میزند و روز بعد هیچ کسی حاضر به مصاحبه نیست. به هر حال تناقض و دستپاچگی در سخنان مسئولین موج میزند، وزیر وقت آموزش و پرورش زیر بار استعفای هیچ یک از مسئولین محلی نمی رود. تلخ ترین و سوزناک ترین خبـر حادثه شین آباد، در چند کلمه خلاصه می شد: سیران یگانه درگذشت!
    [​IMG]
    خبرکوتاه بود و دردناک. سیران و چند تن از دوستانش بدلیل شدت جراحات ناشی از سوختگی و نبود تخت آی سی یوی سوختگی در ارومیه، به بیمارستان ابن سینای تبریز اعزام شده بودند. از ظهر چهارشنبه تا عصر یکشنبه پیکر نیمه جان و خسته سیران بر روی تخت بیمارستان افتاده بود و در این مدت از وزیر آموزش و پرورش گرفته تا مسئولین و رئیس و رؤسا بر بالینش حاضر شدند تا به خانواده اش دلداری بدهند اما نمی دانستند که او هرلحظه با نفسی که به کمک دستگاه می کشد، چند قدم به خدا نزدیکتر می شود. پیکر سیران یگانه در خاک محروم شین آباد و در خلاء حضور یک مسئول سرشانس آرام گرفت. دومین شوک خبری حادثه شین آباد، چند روز بعد، منتشر شد: سارینا هم پرکشید... تصویر گریه های پزشک سارینا، بر بالینش هیچ گاه از یاد اذهان عمومی نخواهد رفت. سارینا هم در کنار دوست صمیمی خود، سیران به خاک سپرده شد. حادثه غم انگیز روستای شین آباد، تا مدت ها قابل بررسی و ریزنگاری بود. اما شین آباد خیلی زود از خاطر رسانه ها و مسئولین فراموش شد. هیچ وقت جمله آن مسئول نه چندان مسئوليت پذير را در بیمارستان امام خمینی(ره) فراموش نمی کنم که گفت: اتفاقیست که افتاده، رویش خیلی مانور ندهید، سیاسی می شود! قول های زیادی در زمان تیتر بودن شین آباد به خانواده های شین آبادی داده شد، اما امروز با نزديك شدن به سالگرد آن روز تلخ، سیدمحمد شادکام پدر یکی از دختران شین آبادی از روزهایی که در تهران ساعت‌ها پشت در دفتر وزیر منتظر امضایی بود تا دختران عمل جراحی کنند می گوید. پاییز، فصلی است که روي ماه دختركان دانش آموز شين آبادي به ياد رسانه اي ها مي افتد تا در رقابتي دلنشين باهم از انعكاس مشكلات بخشي از افكار عمومي به مسئولان از يكديگر سبقت بگيرند. دختران شين آباد ديگر مثل سال قبل به سادگي اجازه نمي دهند كسي از چهره شان عكس بياندازد اما نسخه اصلي عكسهاي دختران معصوم شين آبادي را براي گزارشم خواسته اند. كامپيوترم را باز مي كنم، در درايو سي كه نيست، درايو اي را سرك مي كشم، نه در در درايو جي است. واي خداي من، من چرا فراموش كرده ام، شايد من هم مسئول شده ام! عكسها را مي يابم، برخي عكسها چنان دردآور است كه باز چشمانم را خيس مي كند. ياد هق هق سوزناك مادر سيران و سارينا مي افتم. مرور عكسها و نوشتن در مورد مظلوميت و معصوميت دختران سرنوشت سوخته شين آبادي تا سپيده دم طول مي كشد و به اين مي انديشم كه آنها اين شبهاي سخت را چگونه سپري كردند و از اين به بعد رنج بي توجهي را چگونه تحمل خواهند كرد. این روز ها تقریبا تمام دختر کوچولوها از بوی مدرسه سرمست و شادمانند، اما بچه های شین آباد از شنیدن نام کلاس و مدرسه در هراسند. قرار است صورت ماه يك فرشته عمل جراحي شود پس صبر بايد كرد. دختر کوچولوهای شین آبادی امروز از همه خجالت می کشند. امروز جای خالی سیران و سارینا بر روی صندلی های مدرسه شین آباد خيلي خاليست. دختركان شين آباد امروز بي آنكه خود نقشي داشته باشند از دولت مهرورز و وعده هايش عبور كرده و به دولت تدبير و اميد رسيده اند و همچنان به مهر مسئولان اميدوارند تا بتوانند به روال عادي زندگي خود برگردند.
    بچه های شین آباد، چند ماه بعد...
    [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG] [​IMG]