تابلو اعلانات انجمن پت و مت

ارسال پاسخ 

اطلاعیه

اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
نویسنده پیام
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #1
اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
سلام دوستانKhansariha (84)
این اولین باری که رمانم رو توی سایتی میزارم البته این رمان توسط وزارت ارشاد رد شده اونم به دلایل بی مورد البته خودتون بخونید ببینید واقعا این مورد اخلاقی داره؟؟؟
Khansariha (91)
امیدوارم از این داستان خوشتون بیادTyuii
سعی میکنم روزی 2 یا 3 پست بزارم همونطور که میدونید رمان یک داستان بلنده و خب اینم یه داستان بلنده دیگه
ممنون میشم نظر بدید و البته استقبال کنید
Khansariha (49)
لطفا اسپم ندید از دکمه تشکر استفاده کنید

[تصویر:  rvc0l636ldxwea8bjyrw.jpg]


اینم اولین پستم
__________________________
به نام خدا
تلفنم زنگ زد مثل همیشه مشغول خواندن یک کتاب بودم بلند شدم وبه سمت میز تحریرم رفتم گوشی همراهم رابرداشتم :الو؟
- کوفت خوابیدی؟
- سلامت کو؟چی شده سحرخیز شدی؟
- مرض دیشب تا ساعت 12بیدار بودم توی اینترنت بودم جوابای کنکورو ببینم از ذوق تا الان نخوابیدم خواستم بیدار بشی بهت زنگ بزنم.
- من بیدار بودم ازساعت 5صبح تاحالا...
درهمین حین دراطاق بازشد مادرم سرکی داخل اطاق کشید و با دیدن من گفت:سلام بیداری؟
- سلام مامان بیدارم
- مادر باکی حرف میزنی؟
- باشراره سلام میرسونه
مادر:چه عجب یه بار زود بیدارشدهبیا صبحانه بخور
- باشه شما برید من میام
- مادر دررابست و رفت صدای شراره از اون طرف خط آمد هوی....اصلا یادت هست من پشت خطم؟من کی به مادرت سلام رسوندم؟
- حالا بده من این کارو کردم؟
شراره:حالا ما که بامامانتینا این حرفارو نداریم.
- از همون بچگیت بی ادب بودی خوب میگفتی.
شراره:آهان آره حالا اگه میخوای سلام منو به بابات برسون به مامانت که پیش پیش رسوندی.
- اینو که نمیگم.
شراره :پس چی میگی؟
- کنکور
شراره:خب
- اه....تو چقدر IQ ضعیفه میگم جواب کنکورو گرفتی؟
شراره :آهان آره من قبول شدم
- خب؟
شراره :خب نداره دیگه همین حالا میخوای بیشتر قبول بشم؟
- نه مسخره من چی؟
شراره : آهان توهم...توهم....اهواز قبول شدی.
- چی؟نه....حالا چی قبول شدم؟
شراره:خانه داری و بچه داری.
- اه...شراره...فکرکردم راست میگی بگو چی قبول شدم زود میخوام برم صبحانه بخورم.
شراره :ا...باشه برو ولی دیگه اسم منو نیار فرداهم باید بیای منو طلاق بدی ای خدا ببین من از دست این چی میکشم خوبی هم بهت نیومده برو شیرمو...
- شراره تورو خدا جان من بگوغلط کردم
شراره :قول بده دیگه ازین غلطا نکنی .
- شراره...
شراره : باشه میگم راستش تو...تو اصلا قبول نشدی
- چی؟بازداری چرتو پرت میگی؟
شراره:نه به مرگ ویدا راست میگم باور نداری امروز خودت یه سری به سایت بزن
- جدی...وای خدایا چقدر بد من خیلی خونده بودم این انصاف نیست.
شراره:راست میگی .حالا اگه میخوای توجای من برو دانشگاه منم میرم شوهر میکنم چطوره؟
- بروبابا کارنداری؟
شراره:چرا دارم .
- بگو.
شراره:زرنگی مژدگانی میخوام
- همش مثل کلاغ خبربد میاری مژدگانی هم میخوای؟
شراره: ا...باشه تقصیر منه که میخواستم یک دفه بهت بگم خوشحال بشی
- چی شده بگودروغ گفتی نه؟
شراره:آفرین درست حدس زدی
- بمیری شراره زود بگو نصف عمر شدم
شراره:چون اصرار کردی میگم تو وکالت قبول شدی اونم تهران.
ازخوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم وگفتم :وای بمیری شرارت چرا زودتر نگفتی
شراره:صددفه نگفتم به من نگوشرارت .
- ببخشید خانوم.
شراره:به هرحال تبریک میگم مژدژانی من یادت نره
- چشم منم به تو تبریک میگم
شراره:چیو؟
- وا...دانشگاتو دیگه
شراره:برو بابا دلت خوشه من که قبول نشدم از اولشم معلوم بود با وضعی که من درس میخوندم قبولی درکار نبود.
- چی؟جدی میگی؟چقدر بد حالا چیکار میکنی؟یه سال دیگه میخونی؟
شراره:نه بابا مگه خولم من صد سال دیگه هم بخونم قبول نمیشم شاید کار پیدا کردم شایدهم شوهرکردم حالا توچرا حرص میخوری ؟یه کاری میکنم دیگه
- باشه حالا فعلا کاری نداری؟
- چی شد خرت ازپل گذشت؟
- نه بابا میخوام برم صبحانه بخورم
شراره:باشه برو همین امروز طلاقمو ازت میگیرم حالا میبینی
- باشه اصلا شیش طلاقت میکنم خوبه؟
شراره:باشه منم میرم شوهر میکنم
- اینجوریه؟باشه یه زیرابی من ازتو بزنم پیش نیما که دیگه سراغت نیاد
شراره:تورو خدا این کارو بکن شاید دست ازسر کچل من برداره
با صدای بلندگفتم : چی؟یعنی برادر من عاشق یه دختر کچل شده؟الهی بمیرم برای داداشم که از این موضوع بی خبره
شراره باخنده گفت:توکه ازبچگی داری واسه داداشت میمیری پس چرا تا الان زنده ای؟ به هر حال من قصد ازدواج ندارم.
- پس به نیما بگم دلشو صابون نزنه
شراره:چی بری بگی خودشو صابون بزنه مگه کثیفه؟
- نه دلش روصابون نزنه
شراره:چی میگی؟آنتن نمیده
- میگم بهش میگم که تو قصد ازدواج نداری
شراره:بسته ی اسفناج ندارم؟
- ای بابا هیچی ولش کنم میخوام برم صبحانه بخورم.
شراره:بازم نفهمیدم
- بروبابا دیوووونه
شراره:کی میدونه؟
میدونستم شراره داره اذیت میکنه بخاطر همین خداحافظی کردم و زود گوشی رو قطع کردم.
شراره دوست صمیمی من بود دوست خانوادگی بودیم و از بچگی باهم بزرگ شدیم پدر هردوی ما کارخانه دار بودن و ازقدیم دوست وشریک بودن.
منو شراره هم مثل پدرامون همیشه باهم بودیم و دو دوست مهربون برای هم بودیم شراره توی هفت سالگی مادرشو از دست داد اون وقتا یه مدت پیش ما زندگی میکرد چون پدرش نمیتونست مراقبش باشه نیما هم که سه سال ازما بزرگتر بود از همون دوران عاشق شراره شد بعدازاون پدرشراره زن گرفت تا ازشراره هم مراقبت کنه نامادری شراره هم زن بدی نبود دراصل زن خیلی خوبی هم بود شراره رو مثل بچه ی خودش بزرگ کرد وبرای اینکه شراره اونو مثل مادر خودش بدونه هیچ وقت هم بچه دار نشد مادرمنم که با مادر شراره دوستهای خوبی بودن با نامادری شراره فرح خانوم رابطه ی خوبی برقرار کرد و دوستای صمیمی شدن .
ده ارسال آخر من :

امضای seti naz
دیگر هیچ مزه اى دلچسب نخواهد بود
من تمام حس چشاییم را روى لبانت جا گذاشته ام …

[تصویر:  62ru69m5r1lsecbmoq7c.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-10-2012 08:21 PM، توسط seti naz.)
11-10-2012 08:13 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط nafas7 ، marziye ، mehdiastro ، atishpare ، βέŊΫαмίŊ ، E30 ، ely* ، *Baran* ، suzie ، baroon ، zahra joon ، aliabbasy68 ، amin_j ، ˚°๛ŘǾγĄ ๛°˚ ، RKK ، ghazal ، fahime ، sevda ، مجتبی ، Nazanin*** ، linda ، fateme77 ، ایمان ، مهدی حق شناس ، سیروان ، F!re G!rl ، nina ، "Paniiiz" ، elena71987 ، ♛Me♥Li♥Ka♛ ، Vαℳρ¡яē
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #2
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
Tyuii
____________________
دستو صورتم را شستنم وبه آشپزخانه رفتم مادرم و نیما داشتند صبحانه میخوردند باورود من پدر هم ازاتاق خارج شد و به آشپزخانه آمد.
- سلام
نیما:چه عجب دل کندی باکی حرف میزدی؟
- توکه نمیدونی ؟نه؟
- نه به جان تو
- جون خودت من باشراره حرف بزنم تو نفهمی؟
- حالا چی میگفتین؟
- چطور؟
- هیچی گفتم شاید سلامی حرفی چیزی رسونده باشه.
- آره اتفاقا
- خب چی؟
- زنگ زدگفت دانشگاه قبول نشده
مادر:ای وای چرا؟توچی؟
- من قبول شدم وکالت تهران
پدر:مبارک باشه باید یه مهمونی بدیم.
نیما:خب حالا شراره چیکار میکنه دوباره برای کنکور سال دیگه میخونه؟
- نه بابا گفت مگه دیونم.
نیما با ذوق گفت :پس چیکار میکنه؟
در حالی که لقمه میگرفتم گفتم : چه میدونم گفت یاکار پیدا میکنم یاشوهر میکنم.
نیما مثل برق گرفته ها گفت:چی؟خب باکی؟
با بجنسی گفتم :گفت چندروز دیگه یه خواستگار براش میاد.
نیما مثل آدمای پنچر شده گفت:نه بعد به مادرم نگاه کرد وبا قیافه ای معصومانه گفت:مامان...
هرسه ازچهره ی نیما زدیم زیر خنده مادرم درحالیکه میخندید گفت: داره اذیتت میکنه.
- بچه نگران نباش شراره مال خودته.
نیما با عصبانیت گفت:خیلی نامردی ویدا داشتیم؟دارم برات.
- حالا چرا ناراحت میشی؟
نیما باحالت قهر گفت:بروبابا
- باشه بازم کارت پیش من گیرمیکنه دیگه.
نیما:ببخشید حالا من که قهرنکردم فقط ناراحت شدم.
- روش فکرمی کنم (بعد به سمت پدرم برگشتم و گفتم )بابا ماشین روامروز به من قرض میدین؟
پدر:جایی میخوای بری؟
- آره میخوام برم دنبال شراره بریم خرید.
نیما:خب من میبرمتون
- لازم نکرده من حوصله ندارم باشراره کل کل کنی.
نیما:نه قول میدم بابااون خودش به من گیرمیده من که کاریش ندارم.
پدر درحالیکه بلند میشد گفت:راست میگه بانیما برین من امروز ماشین رو لازم دارم.
نیما با ذوق پرید ازجاش و گفت:الهی قربون بابای خوبم برم... من میرم آماده بشم.
مادرم درحالیکه میخندید گفت:گناه داره پسرم ببرش ویدا.
- ازدست شما مامان شما لوسش کردین باشه چشم.
مادر:اذیتش نکنی ها.
- مامان جان بااین زبونی که پسرشما داره مگه کسی هم میتونه اذیتش کنه.
چایم را خوردم و بلندشدم وبه اتاقم رفتم تا آماده بشم که نیما مثل مجسمه بالبخند جلوم ظاهرشد.
-بریم.
- الان؟
- پس کی؟
- بعدازظهر
- چرا؟
باخنده گفتم:شوخی کردم باید وایسی منم آماده بشم زنگ بزنم به شراره بعد بریم اصلا شاید شراره نتونه بیاد
خودمون بریم .
- خب بزار من بهش زنگ بزنم که بیاد.
- نه اگه تواین کارو بکنی که اصلا نمیاد.
- پس میخوای خودت زنگ بزن.
- باشه
رفتم داخل اتاق آماده شدم به شراره هم زنگ زدم تا آماده بشه بعد بریم دنبالش از اتاق که بیرون اومدم نیما به سمت من آمد و گفت :چی شد؟
- چی چی شد؟
نیما: اذیت نکن شراره دیگه میاد؟
- آهان نمیاد کارداره البته فکرکنم چون تومیای نمیاد.
نیما باحالتی گرفته گفت:ا...باشه کاش نمیگفتی من بیام.
به سمت در رفتم که باصدای نیما برگشتم :ویدا.
- بله؟
نیما:من اصلا یادم نبود توشرکت کاردارم میخوای ماشینو بدم خودت بری؟
باخنده گفتم : ا...توجمعه هاهم کارمیکنی؟
نیمادرحالیکه هول شده بودگفت:نه...نه...بیرون یه قرار کاری دارم تو هفته وقت ندارم انداختم جمعه.
- باشه پس سوییچ ماشین رو بده که الان شراره صداش درمیاد
نیما به سمتم اومد گفت : چی؟تومگه آزار داری؟
- نه معشوق آزاری دارم.
با خنده ازپدرو مادر خداحافظی کردیم واز خونه بیرون آمدیم توی راه هردو ساکت بودیم به خونه ی شراره که رسیدیم پیاده شدم وزنگ رازدم چند دقیقه بعدصدای شراره آمد :کیه ؟
- منم
شراره:منم کیه؟
- شراره منم ویدا زودبیا پایین
- کدوم ویدا؟
- ای بابا آزار داری هابیا پایین منتظرم
- یعنی چی من تو خونه تنهام تورو هم نمیشناسم و نمیام.
- مسخره بیوگرافی میخوای؟باشه ویدا رادمهر نوزده ساله متولد...
- برو خانوم اون ویدا که من منتظرشم هجدا سال و یازده ماهشه.
- باشه نیا منم میرم.
- حالا اگه راست میگی دستتو از زیر درنشون بده.
- شراره من از دست تو باید سربه کوهوبیابون بزارم میای یابرم؟
- باش اومدم.
به سمت ماشین رفتم نیما پرسید:چی شد؟
- الان میاد.
نیما داخل اینه ماشین نگاهی به خودش کرد و رو به من گفت : خوبم؟
باخنده گفتم : اره عالی هستی داداشی
چند دقیقه ای منتظر شدیم تا شراره آمدبه محض رسیدن به نیما گفت:چه خبره؟
نیما جلو آمد و سلام کردوگفت:چی چه خبره؟
شراره:هیچی (بعد رو کرد به من وگفت)توکه قرار بود زیراب بزنی؟
- نگران نباش قول داده بچه خوبی باشه کل کل هم نکنه
شراره:من که بعید میدونم.
نیما جلو آمد و گفت:ببخشید شراره خانوم شما چی رو بعید میدونید؟
شراره:درباره شما کارای خوب ومظلومانه رو بعید میدونم.
نیما مظلومانه گفت :مگه من شمرم؟
شراره:ببین از الان داری شروع میکنی.
نیما زیر لب گفت:خدابه داد من برسه چطوری میخوام با این زندگی کنم؟
شراره:حالا بزار ببین من بهت جواب مثبت میدم؟
نیما رگشت و با تعجب گفت:چی؟شما خیلی گوشاتون تیزه ها میدونستید؟
شراره در حالی که سوار ماشین میشد گفت :بله فقط شمایید که دیر به این موضوع پی بردید.
اون روز کلی خرید کردیم تمام راه نیماو شراره باهم لجبازی کردند و من میخندیدمگاهی با خود فکر میکردم این دوتا چطوری میخوان باهم زندگی کنند هیچوقت نمیتونستند باهم کناربیان از بچگی همینجوری بودن همش باهم لج میکردند منم همیشه بهشون میخندیدم.



11-10-2012 08:44 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط marziye ، Dani ، atishpare ، AlirezA ، βέŊΫαмίŊ ، mehdiastro ، E30 ، ely* ، suzie ، *Baran* ، baroon ، ҒαϮёɱɘℋ ، RKK ، nafas7 ، sevda ، ghazal ، Nazanin*** ، "Paniiiz" ، ♛Me♥Li♥Ka♛
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #3
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
اینم پست سومTyuii
_____________________________
[font=tahoma][size=large]وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودم رفتم توی اتاقم خوابیدم روی تخت تازه چشمام داشت گرم میشد که تلفن زنگ زد بلند شدم و تلفنم رو جواب دادم :بله ؟
- شرکت خانوم رادمهر؟
- دختر تو زندگی نداری؟ماکه همین الان باهم بودیم.
- چی شد؟داری مهندس میشی خودتو میگیری ها.
- برو بابا کارتو بگو میخوام بخوابم.
- معتاد
- چی؟
- نصف عمرتو میخوابی چی مصرف میکنی؟راستشو بگو.
- وای شرارت تو چه انرژی داری
- مرض صد دفه گفتم شراره نه شرارت حالیت نیست اصلا دیگه بهت نمیگم چیکار داشتم.
- خب بابا ببخشید دیگه.
- حالاکه اصرارمیکنی باشه میگم تو خانوم صادقی رو میشناسی؟
- صادقی؟نه کیه؟
- باباهمون زنه که پیش دانشگاهی مستخدم مدرسه بود به ما میگفت خانوم دکترا وسطای سال بازنشسته شد .
- آهان آرهیادم اومد خب چطور مگه؟
- همونی که پیربود ما کمکش میکردیم.
- خب فهمیدم
- همونی که...
- ا...میگم فهمیدم دیگه بگو
- یادته قبل بازنشستگی شماره منو گرفت؟
- آره بابا آره بگو چی شده .
- هیچی زنگ زد بهم بعد ازاینکه ازهم جداشدیم
- خب؟
- خب نداره دیگه همین زنگ زد بهم .
- خب چی گفت؟
- به توچه به من زنگ زده اگه باتو کارداشت به تو زنگ میزد.
- اگه نگی قطع میکنما.
- باشه میگم یادته اون وقتا تو داستان مینوشتی اونم دوست داشت بخونه؟
- خب.
- گفت میخواست بهت بگم داستان زندگیشو میخواد برات بگه تا تو بنویسی بعد از مرگش چاپ کنی دیگه آخر عمرشه میگفت حالا که اون نتونسته تو زندگی خوشی ببینه همش شکست خورده داستان زندگیش رو حداقل بنویس تادرس عبرت بشه برای بقیه تااشتباه اونو تکرار نکنن و بدبخت بشن.
- جدی میگی؟
- آره جان تو.
- خیلی خب نگفت کی برم پیشش؟
- نه نگفتآدرس داد گفت هرموقع که وقت داشتید تشریف بیارید اما تازمانی که دیر نشده.
- مگه قراره...
- احمق نفهمیدی حتما داره میمیره دیگه.
- ا...خب توهم حالا آدرسو بده کاردارم.
- چی کارداری؟
- میخوام برم بکپم فهمیدی؟
- خب به سلامتی بنویس خیابان..کوچه..پلاک.
- خب شرت کم.
- ای بی ادب برو بابا.
تلفن رو قطع کردم و روی تخت دراز کشیدم چند سالی بود که داستان مینوشتم اما تاحالا هیچ کدوم رو چاپ نکرده بودم همیشه دلم میخواست بیشتر راجع به خانوم صادقی بدونم خانوم خوبی بود بامن وشراره هم خیلی صمیمی بود اماهروقت حرف ازگذشته میزدیم ناراحت میشد یه احساس خاصی داشتم شاید یه خوشحالی که بالاخره از گذشته خانوم صادقی باخبرباشم توهمین فکر بودم که مادرم صدام کرد بلندشدم ازاتاق بیرون رفتم مادرم داشت میز غذا رو میچید بهش کمک کردم میز رو که چیدیم پدرم ونیماهم آمدند هرچهارتا سرمیز نشستیم.
پدر:ویدا کی باید بری برای ثبت نام ؟
- حالاوقت هست فرداکه وقت ندارم پس فرداباشراره میرم .
پدر:تصمیمت روگرفتی؟مهمونی میدی؟
- راستش این چندروز که سرم شلوغه بزاریم برای آخرهفته.
مادر:راست میگه آخر هفت بهتره
نیما:ا...من آخرهفته نیستم.
پدر:کجابه سلامتی
نیما:بابچه ها میخوایم بریم شمال.
مادر:خب نرو
نیما:آخه نمیشه که خودم بهشون گفتم بریم حالاجابزنم ؟
پدر:به هرحال مهمونی میره برای آخرهفته اگه تونستی بمون
نهارکه تموم شد ظرفهارو شستم و رفتم توی اتاقم ازتوی کتاب خونم یه رمان برداشتم وشروع کردم به خوندن
یه کمی که گذشت پلکام سنگین شد و خوابم برد.
وقتی بلند شدم ساعت6بود ازتوی حال صدای شراره ونیما میامد رفتم یه دوش گرفتم و رفتم توی حال شراره داشت بامادرم صحبت میکرد حولرو پیچیدم دورسرم وسلام کردم
ورفتم روی مبل نشستم.
شراره:سه ساعت ونیمه من اینجام کم نیاری اینقد که میخوابی.
- جون خودت توکه راست میگی توبیای اینجا سهساعتبشینی منوبیدارنکنی؟
- اومدم بیدارت کنم دلم نیومد بیچاره
- به جای این حرف بگو ببینم اینجا چیکارمیکنی؟
- اومدم به خالم سربزنم به توچه؟
- بی ادب
مادر:ویداجان برو یه دوتا چایی بریز بیار تازه دم کردم.
درهمین حال نیما اومد توی حال تامیخواست بشینه گفتم : نیما به موقع اومدی تانشستی دوتا چایی بریز بیار
نیما نگاهی به ماکرد بعد به شراره گفت :شراره پاشو دوتاچایی تازه دم بریزبیارببینم چایی تو چه طعمی داره
شراره:ا...نه بابا اولامن مهمونم دوما من یه بار تو زندگیم چایی ریختم اونم واسه خودم بوده سوما چایی رو مامانت
دم کرده طعم همیشگی رو داره.
نیما:اولا تو که هرروز اینجایی مهمون به حساب نمیای دوما خب بهتر تو که تاحالا چایی نریختی برو بریز یادبگیری فردا یه خواستگاربرات میاد بلد باشیسوما...سوما...ولش کن یادم رفت.
شراره:من برای کسی چایی نمیبرم فعلا هم قصد ازدواج ندارم حالا پاشو برو چاییتو بیار تا بلند نشدم.
نیمادرحالیکه بلند میشد گفت:خب حالا چرا عصبانی میشی.
منو مامانم بهشون میخندیدیم هنوز عین بچگیاشون باهم جنگ ودعوا میکنن برگشتم سمت شراره وگفتم: خب نگفتی واسه چی اومدی اینجا؟
- چراگفتم اومدم به خاله خوبم سربزنم.
- سرت نشکنه .
- مثل اینکه یادت رفته امشب قراره همگی بریم بیرونجمعه س یادت اومد؟
اصلا حواسم نبود امروز قراربود باشراره اینا بریم بیرون بگردیم .
- یادم نبود حالامامانتینا کجان؟
- بابام که با بابای تومیاد مامانم خونه کارداشت گفت من بیام خودش میاد.
- خب تو هم بامامانت می اومدی دیگه.
- ا...مگه جای تورو گرفتم؟
بعد باحالت بچه گانه به مادرم گفت : نگارجون نگاش کن.
مادر:شمادوتا دست از این شوخی هاتون برنمیدارید؟
در همین حال صدای جیغ نیما از آشپز خانه اومد مادرم بلند شد گفت:وای نیما چی شد؟
نیما ازتوی آشپز خونه گفت:دستم سوخت هیچی نشد.
بعد باسینی چای وارد شد شراره تانیمارو دید گفت:خوبه واست خواستگارنیومده که اینجوری میکنی.
نیماباشوخی گفت:پس تواینجا چیکارمیکنی؟
- چی ؟ شیطونه میگه...
نیما :وا...شیطونه چه حرفایی میزنه ها
مادر:نیما تو کارنداری؟
نیما:مثلا...
شراره:مثلا اینکه بری دنبال نخودسیاه مارو تنها بزاری.
مادر : راست میگه آخه ماچندتا زن دورهمیم تو اینجا چیکار داری ؟پاشو توهم مثل بابات برو بیرون.
نیما : باشه شما ازبچگی هروقت این اینجا بود منو بیرون میکردید.
شراره:این اسم داره ها.
نیما با حالت گریه گفت : باشه بابا شرارت
همه زدیم زیر خنده شراره بلند شد ودنبال نیما کرد نیماهم به سرعت ازخونه رفت.
شراره درحالیکه سمت ما میامد گفت : نگارجون اینم پسره تربیت کردی کلا ژن خونش مردم آزاریه.
بعد نشست یک خیار برداشت وشروع کرد به خوردن مادرم درحالیکه چایی میخورد گفت : ازبس تو اذیتش کردی تو خون اونم مردم آزاری منتقل شده اگر بهش جواب مثبت بدی درمان میشه.
شراره درحالیکه که خیار توی دهنش بود به مادرم خیره شد بعد از چند دقیقه خیره موندن گفت : نگارجون یه دفه بگو خودمو بدبخت کنم دیگه من گفتم شما جای مادرمی خیرو صلاح منو میخوای این چه کاریه که میکنی ؟دستی دستی برم تودهن شیر؟
مادرم درحالیکه میخندید گفت : آخه عزیزم کی گفته بدبخت میشی؟
شراره با حالت گریه گفت : نمیشم؟نمیشم؟با زبونی که این داره من همون روز اول سرکوب میشم.
- نترس تو کم نمیاری یه جواب به این بده تا از این بلاتکلیفی دربیاد.
شراره درحالیکه خیار میخورد با دهنی پرگفت : روش فکرمیکنم.
نیما که توی حیاط بود وارد خانه شد و گفت : فقط کمی سریعتر.
شراره : خب باشه جوابم نه
نیما : واسه چی؟
شراره : خب اگرزود جواب میخوای میگم نه ولی اگر دیرتر جواب میخوای بازم میگم نه فقط شاید شاید نظرم عوض شد.
نیما : میخوای یه کاری کنیم میگم میخوای اصلاتو به من جواب نده چطوره؟
شراره : یعنی جواب نمیخوای؟
نیما : توکه اول و آخر میگی نه خب جواب نده چطوره؟
شراره : رو اینم فکر میکنم.
نیما درحالیکه به سمت اتاقش میرفت گفت : خدا هرچی این پسرارو توسری خورآفریده این دخترارو زبون دراز آفریده بزار بگیرمت دمتو میچینم
هرسه زدیم زیر خنده اون شب به همه خوش گذشت طبق معمول هم شراره و نیما کلی باهم سروکله زدن شب که رسیدیم یک راست رفتم توی اتاقم و خوابیدم

(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-11-2012 09:57 PM، توسط seti naz.)
11-11-2012 09:49 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mehdiastro ، atishpare ، *Baran* ، ҒαϮёɱɘℋ ، vahidshaah ، ely* ، nafas7 ، sevda ، ghazal ، Nazanin*** ، "Paniiiz"
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #4
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
Khansariha (49)
_________________________
اون شب به همه خوش گذشت طبق معمول هم شراره و نیما کلی باهم سروکله زدن شب که رسیدیم یک راست رفتم توی اتاقم و خوابیدم صبح ساعت 30/7 ازخواب بیدارشدم تصمیم داشتم باشراره بریم خونه ی خانوم صادقی
بلند شدم قبل از هرکاری به شراره زنگ زدم وبیدارش کردم بعد به آشپزخانه رفنتم همه سرمیزبودن سلام کردم و نشستم مادرم بلند شد وبرای من یک چای ریخت و نشست .
برگشتم وبه مادرم گفتم :من امروز باشراره میرم بیرون کاری که بامن نداری مامان؟
- نه عزیزم کجا میخوای برید ؟
- قراره ساعت 3بریم ییش یکی از دبیرهای قدیمی مدرسمون.
نیما بادهن پرگفت:ایندختراسرو تهشون رو میزنی پی گذشته و تجدید خاطراتند.
- بخاطراینکه مثل شما پسرا سیب زمینی نیستیم بی احساس.
نیما درحالیکه چایی خودش را روی میز گذاشت گفت : آهان یادم نبود شما دخترا سیب زمینی نیستید گلابی هستید.
بلندشدم وبه طرف نیما برم که فرارکرد و از اشپز خونه بیرون رفت نشستم سرجام روبه مامانم گفتم : مامان بیرون چیزی نمیخوای؟
مادر : نه عزیزم فقط زود برگردید خونه.
با گفتن چشم بلند شدم و به اتاقم رفتم یه کم اتاقمو مرتب کردم کارهام روانجام دادم تاساعت 2خودم رو سرگرم کردم
بعد از خوردن نهار داشتم لباس می پوشیدم که نیما در را بازکرد و آمد تو بلند دادزدم و گفتم : ا.. نیما بروبیرون
نیما فوری روشو کرد اون ور و گفت : خب بابا توام حالاخوبه داداشتم .
لباسم رو پوشیدم بهش گفتم : حالاچیکارداری؟
برگشت و گفت : هیچی گفتم شاید بخواین باهاتون بیام.
- که چی بشه؟
نیما : هیچی شاید بخواین برسونمتون.
- آهان فهمیدم بخاطر شراره میگی نه.
نیما : نه بابا شراره دیگه کیه بخاطر خودت گفتم پیاده برین خسته میشین.
اولا پیاده نمیریم با آژانس میریم دوما من اگه ندونم تو واسه چی میای باید برم خودکشی کنم داداش من.
نیما : برو بابا تقصیر منه که فکرتوام.
نیما : ازدر بیرون رفت و منزنگ زدم به آژانس و چند دقیقه ی بعد رفتم پایین جلوی در با آمدن آژانس به سمت خانه ی شراره اینا رفتم وقتی رسیدم پیاده شدم و زنگ در را زدم انگار که شراره پشت در منتظر من بود چون تا زنگ زدم پرید بیرون ودستم را گرفت وگفت : مچتوگرفتم تویی که همش زنگ خونه مارومیزنی ودر میری؟
- چی میگی بابا دیوونه فکرکردم آماده شدی اومدی پایین.
- یک ساعت که منتظرم بیای دوباره زنگ بزنی مچتو بگیرم فکرکردی به این راحتی ها ولت میکنم؟
- دوباره مسخره بازیت شروع شد؟ یعنی تومنو نمیشناسی؟
- چرا میشناسمت مزاحم خونه خراب.
- احمق جون چشاتو بازکن من ویدام.
شراره کمی زل زد و بعد گفت : آره توچقدر آشنایی کجا دیدمت؟
- خونه ی بابات دیرشد بیابریم .
شراره در را بست و دنبال من راه افتاد به طرف ماشین یک لحظه ایستاد و گفت : صبرکن ببینم توتوی خونه ی بابای من چیکارمیکردی؟
باخنده گفتم : میای یا میخوای دیونه بازیتو ادامه بدی؟
- خب بابا توام بیابریم.
با شراره سوار ماشین شدیم خونه ی خانوم صادقی توی محله ای قدیمی و پایین شهر بود هرچقدرکه به خونش نزدیک میشدیم ازدیدن مناظر اطرافم بیشترتعجب میکردم.
خونه های خراب کوچه های کثیف بوی جوبهای آب آشغال هایی که روی هم انباشته شده بود بچه های قد و نیم قدی که با لباسهای کهنه و پاره با صورتهای کثیف کنار آشغالها بازی میکردند زنهایی که دسته دسته مشغول کاربودند قدم به قدم معتادهایی بودن که روی کارتون خوابیده بودن یا چندتایی داشتند مواد میکشیدند از دیدن این چیزها اول کمی ترسیدم بعد احساس حالت تهوع بهم دست داد نگاهی به شراره انداختم با اظطراب گفت : شاید بهتربود نیما رو با خودمون میاوردیم.
- چرا؟
شراره : احمق جون یه نگاه به اطرافت بنداز فکرنمیکنم اینجا جای درستی برای ما باشه .
راننده ازداخل آینه نگاهی به ما انداخت برگشتم و خیلی جدی به شراره گفتم : نیما گفت ما بریم اونم ده دقیقه دیگه میاد آخه کارداشت.
شراره نگاهی به راننده کردوگفت : چقدرخوب.
احساس کردم شراره هم مثل من ترسیده آخه اونجا جای مناسبی برای مانبود پر از معتاد و جوونایی که معلوم بود همه خلاف کارن وقتی رسیدم سرکوچه هردو پیاده شدیم.
شراره دست منو گرفت وگفت : خدا ازت نگذره منو کجا آوردی بیازود خونشو پیداکنیم.
داخل کوچه دنبال پلاک خونه خانوم صادقی میگشتیم آدمایی که توی کوچه بودن زیر چشمی مارو نگاه میکردند
بالاخره پلاک رو پیداکردیم یه در قدیمی با خونه ای خراب که هر لحظه امکان ریختن داشت در زدیم چند دقیقه بعد یه زن داد زد گفت : هان کیه؟
شراره : چقدر بی ادب.
با صدای بلند گفتم : با خانوم صادقی کارداریم
زن : کی..؟
شراره : میشه دررو بازکنید؟
چند دقیقه گذشت یه زنه چاق با چهره عصبانی و ترسناک که از دور هم مشخص بود معتاده دررو بازکرد .
با عصبانیت گفت : هان چیکارداری
؟
شراره : سلام ببخشید باخانوم صادقی کارداریم.
زن : اینو که یه بارگفتی بگو صادقی کی هست؟
شراره : ا...شماکه نیستید ما هم که نیستیم ا...پس ویدا کیه این صادقی؟
چپ چپ بهش نگاه کردم زن باعصبانیت بیشتر گفت : اگه کارداری بنال اگه نداری هری.
شراره : ویدا تو اسم خانم صادقی رو نمیدونی؟
- نه ازکجا بدونم.
- ای بابا ببین خانوم جوون خانوم صادقی یه پیرزنه یه کمی ...یه کمی که نه یه کم بیشترازشما لاغرتره یه کم هم مهربون تره صدای نسبتا نازکی داره اینجاهم زندگی میکنه.
زن : تو جیبم جا میشه؟
شراره : بله ؟
زن : برو بابا منو سرکارگذاشتی برو خدا جای دیگه روزیتو بده.
شراره : ماکه دنبال...
زن در را بست و رفت داخل.
شراره : بی تربیت نذاشت حرفمو بزنم.
- حالا چیکارکنیم؟
شراره : تورو نمیدونم اما من میرم خونمون.
- آخه...
درهمین حال خانوم صادقی رو دیدیم که داشت می اومد سمت خونه وبه شدت هم سرفه میکرد.
فورا به سمتش رفتم شراره هم دنبالم اومد سلام کردیم خانوم صادقی با دیدن ما خیلی خوشحال شد با خوشرویی جواب مارو داد دو تا کیسه بزرگ دستش بود ازش گرفتم تا کمکش کنم آهسته به سمت خونش رفتیم خانوم صادقی در رو باز کرد و تعارف کرد تا بریم تو اما با اسرار ما اول خودش رفت زن چاقی که چند دقیقه پیش دیده بودیم داشت لباساشو روی بند پهن میکرد.
با دیدن ما به سمتمون اومد وگفت : هی کجا کجا؟
خانوم صادقی برگشت و گفت : ول کن اشرف با من کار دارن.
اشرف : ا...با تو کاردارن برو بابا کاسه کوزتو جمع کن مگه نگفتم حق نداری کسی رو بیاری اینجا تو خودتم اضافی هستی حالادو نفردیگرو آوردی؟
خانوم صادقی : مهمونامن تو چیکارداری مگه خونه تومیان؟
اشرف دستش را به کمرش زد و گفت : ا... باشه یک حسابی ازت برسم امشب برو به مهمونات برس ولی میدونم باهات چیکارکنم خوبه من بهت گفتم حوصله این مزاحمارو ندارم .
خانوم صادقی برگشت و با عصبانیت گفت : ببینم ننه بابای معتاد تو که هرروز اینجان مزاحم نیستن مشتری های هردقیقت مزاحم نیستن هان؟
اشرف : زبون درآوردی کدوم مشتری حرف مفت نزن.
خانوم صادقی : کدوم مشتری همون مشتری های مواد که هردقیقه درخونن فکر میکنی نمیدونم میگی بگو با اسد کاردارن.
اشرف : خودتم میدونی مشتری های اسدن حالا میخوای بپرونشون تا حسابی حالتو جا بیاره.
خانوم صادقی : بچه ها بیاین بالا.
من و شراره که تا اون لحظه دم در وایساده بودیم دنبال خانوم صادقی راه افتادیم و از پله های آهنی حیاط بالا رقتیم یک اتاق کوچیک بالا بود دیوارا نم کشیده بودن قسمت های از سقف گچش ریخته بود دیوارها ترک خورده بودن کف اتاق یه فرش کهنه بود یه گوشه چند تا رخت خواب بود با یه کمد با در چوبی توی دیوار طرف دیگه اتاق یه پیک نیک بود که روش یه کتری بود یه صندوق بزرگ قدیمی هم یه گوشه ی دیگه بود
کفش هامون رو درآوردیم و رفتیم تو خانوم صادقی با خجالت گفت : ببخشید خونه ی فقیریه میدونم شما به این جاها عادت ندارید ولی یه یک ساعتی رو بد بگذرونید.
شراره فورا رفت و کنار دیوار نشست و گفت : اختیاردارید من که عاشق این خونه های قدیمی و دنج هستم فقط اینجا یه کمی گرم نیست؟
خانوم صادقی : چرا اینجا تابستونا گرمه ولی باید تحمل کرد ببخشید تورو خدا.
- خواهش میکنم شما ببخشید که ما مزاحمتون شدیم .
خانوم صادقی پیک نیک رو روشن کرد و کتری رو روش گذاشت و برگشت سمت ما و گفت : ببخشید اینجا فقط چایی پیدا میشه.
- ممنون راضی نیستیم توی زحمت بیوفتید.
خانوم صادقی : فکرکنم زندگی من خیلی برات مهم بوده که زود اومدی نه؟
لبخند زدم وسرم راپایین انداختم وخانوم صادقی ادامه داد.
میدونم اون وقتا هم میخواستی زندگی منو بدونی اما من دلم نمیخواست .
اما حالا میخوام بگم چون چیزی به آخرعمرم نمونده اگه من بمیرم دیگه هیچ اثری از آثارم نمیمونه اصلا کسی نمیفهمه چنین زن بدبختی هم وجود داشته .
3 تا استکان چای ریخت دوتاشو گذاشت جلوی ما یکیشم جلوی خودش.
یه پیش دستی که توش چند تا قند بود جلوی ما گذاشت ما هم تشکر کردیم .
شراره : به به این چایی خوردن داره اونم تواین استکان کمر باریک.
خانوم صادقی لبخند زد و گفت : خب دخترم قلم و کاغذ آوردی؟
لبخندی زدم و گفتم :‌ آره آوردم.
شراره : نگران نباشید با تجهیزات اومده.
خانوم صادقی قندی برداشت تا نصفه داخل چای بردو گذاشت دهنش بعد کمی از چایش را خورد و گفت : پنجاه سال پیش ما توی یکی از دهاتهای شمال زندگی میکردیم روستای ... مادرم یه زن ساده و بی زبون بود
برعکس پدرم زورگو و بی رحم بود بجز مادرم دو تا زن دیگه هم داشت که از مادرم جوون تر بودن تو هفته
یکی دوبار می آمد خونه اون یکی دوبارم با مادرم دعواش میشد و مادرمو زیر باد کتک می گرفت بجزمن سه تا بچه دیگه هم توخونه بودن یک پسر و دو تا دختر من از اون دو تا دختر کوچیک تر بودم برادرم بعد من به دنیا اومد.
هر کدوم سه چهار سالی با هم اختلاف داشتیم ماکه مدرسه نمیرفتیم همش توخونه بودیم خواهرم که یکی 11سال و اون یکی 15سال داشت بامامانم میرفتن خونه ی اینو اون تو ده کار میکردند یا روی زمین های مردم کار میکردن بابام که اصلا عین خیالشم نبود ما هم هستیم.
وضع خوبی هم نداشت من اون موقع هفت سالم بود زندگی بدی داشتیم با نون و آب سیر میشدیم

(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-11-2012 10:07 PM، توسط seti naz.)
11-11-2012 10:06 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط atishpare ، vahidshaah ، *Baran* ، ҒαϮёɱɘℋ ، ely* ، nafas7 ، sevda ، Nazanin*** ، بابی ، "Paniiiz"
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #5
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
Khansariha (8)
___________________________________
وضع خوبی هم نداشت من اون موقع هفت سالم بود زندگی بدی داشتیم با نون و آب سیر میشدیم یه شب پدرم بی خبر اومد خونه به مادرم گفت : این زری کجاست؟
خواهر بزرگم رو میگفت مادرم هراسون پرسید : چطور؟
پدر : خفه میگم کجاست؟
مادر : رفته چوب پیدا کنه واسه آتیش بارون اومده چوبا خیس شده.
پدر : فردا میام آماده باشید مهمون داریم .
اینو گفت و رفت مادرم تعجب کرده بود گوشه ی اتاق نشست و رفت توی فکر یک ساعتی گذشته بود که زری با منیره اون یکی از خواهرم اومدن خونه تعدادی چوب آورده بودن مادرم ریخت توی استنبلی یه تشت بود که توش چوب سوخته میریختن تا زیر کرسیو گرم کنه.
شب وقتی خوابیدیم مادرهنوز بیدار بود انگار که نگران چیزی بود میشد اینو تو چشماش دید فردا صبح زود از خواب بیدارشدیم مامان و زری و منیر رفتن دنبال کار.
منو علی تو خونه بودیم علی چهار سالش بود من با اون بازی میکردیم تا مادر برگرده.
چند ساعتی از رفتن مادر و خواهرام میگذشت که پدرم دوباره اومد خونه با صدای بلند گفت : طاهر... طاهر کجایی؟
اسم مادرم طاهره بود بابام طاهر صداش میکرد بلند شدم دویدم سمت در : سلام بابا.
پدر : ننت کجاست؟
- بیرون
پدر : زری کو؟
- با مامان رفت.
پدر : زنیکه مگه نگفتم امروز مهمون داریم برو گمشو پیداش کن بگو زود بیاد خونه.
خواستم دمپایی هامو پام کنم که مادرم از راه رسید پدرم با دیدن مادرم با عصبانیت گفت : کدوم گوری بودی؟
مادر : دنبال بدبختی دنبال کار.
پدر : غلط کردی مگه به تو نگفتم امروز مهمون داریم؟
مادر : گفتی خب حالا که نیومدن
پدر : برو بتمرگ تو خونه الان میان زری تو هم برو آماده شو شما هم برین یه جا گم و گورشید نبینمتون.
مادر : این مهمونات کی هستن؟ چرا زری باید باشه.
پدر : خفه به توربطی نداره.
مادر : منیره با علی و مهری برین تو اتاق کوچیکه بیرون هم نیاین.
منیره : باشه مامان
هرسه رفتیم تو اتاق کوچیکه از اون اتاق یه دربه اتاقی که پدرم اینا بودن میخورد.
نیم ساعت گذشت صدای دو تامرد که یالاا.. کنان اومدن توی اتاق یه آقایی بود هم سن پدرم شایدم بزرگتر با سیبیل کلفت یه آقای دیگه ای هم با یه دختر پشت سرش اومد تو مردی که اول اومد بعدا فهمیدیم اسمش عزت بود کلی میوه و شیرینی و گوشت وکمی خرت و پرت خریده بود تا نشستن پدرم گفت : خوش اومدین خانوم ایشون آقا عزت هستن خواستگار زری من و منیره از لای درزها ی در به مادرم خیره شدیم رنگش پریده بود پدرم رو کرد به مرد دیگه و گفت : حاجی دفترت رو آماده کن تا بگم عروسم بیاد.
پدرم بلند شد و از اتاق بیرون رفت و مادرم هم پشت سرش رفت بیرون نفهمیدم به هم چی گفتن چند دقیقه بعد پدرم اومد تو و بعد از اون مادرم و زری اومدن توی اتاق مادرم چشماش سرخ بود مردی که پدرم بهش حاجی میگفت دفترش رو بازکرد و گفت : این خانوم هستن؟
پدر : بله
حاجی : دخترم شما راضی هستین؟
پدر : بله حاج آقا راضی اند.
خلاصه بعد از کلی تشریفات همون روز زری به عقد عزت در اومد.
حاجی که رفت عزت هم دست زری رو گرفتو بلندش کرد و گفت : ماهم رفتیم .
پدر : کجا حالا بودین.
عزت : نه دیگه زحمت دادیم خداحافظ
بعد رو کرد به زری وگفت : بیابریم.
مادرم یه مقدار لباس و یه کم خرت و پرت داد به زری و ازش خداحافظی کرد زری گریه میکرد اما عزت بدون توجه دستش رو کشید و برد اون روز آخرین روزی بود که زری رو دیدیم
بعد از اون روز نه زری اومد و نه ما رفتیم پیش اون چند باری هم که مادرم حالش رو از بابام پرسید بابام با عصبانیت و با دعوا و کتک جوابش رو داد.
بعد از چند وقت کاشف به عمل اومد که بابام درعوض یه پول گنده راضی به ازدواج زری شده که اونم تو یکی از دعواهاشون از دهنش پرید بعد هم کلی منت سرما گذاشت که اون پولو خرج شما کردم درحالیکه اون حتی یه قرون هم به ما نمیداد.
خانوم صادقی سومین چاییش رو هم سرکشید نگاهی به ساعت انداخت و گفت : من میرم از پایین دوتا نون بیارم داره شب میشه شام حاضر کنم .
تازه متوجه ساعت شدم وقتی راه افتادیم تا برسیم اینجا ساعت حدود سه بود وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم شیش شده زمان خیلی زود گذشته بود گفتم : نه ممنون ما دیگه باید بریم هوا داره تاریک میشه دیگه نمیتونیم بریم.
خانوم صادقی : هوا هم تاریک نشه نمیتونید برید.
شراره : چطور؟
خانوم صادقی : این محله از ساعت پنج به بعد خطرناکه البته واسه شما دوتا که شناختی ندارید.
شراره زیر لب گفت : ای تو اون روحت ویدا ببین مارو کجا آوردی.
- عیبی نداره خب ...من زنگ میزنم برادرم بیاد دنبالم.
شراره با غضب گفت : دنبالمون...
- بله ببخشید دنبالمون.
شراره : لازم نکرده خودم زنگ میزنم تو زنگ بزنی حالا حالا ها اینجا مهمونیم .
- یعنی تو زنگ بزنی نیستیم.
شراره : نه
- آهان میخوای خشن برخورد کنی؟
شراره : به این میگن گربه رو دم حجله کشتن.
خانوم صادقی تا الان ما رو نگاه میکرد و میخندید و گفت : ببخشید توی زحمت افتادید.
- خواهش میکنم خودمون خواستیم مابه شما زحمت دادیم
شراره بلند شد و از اتاق بیرون رفت نمیدونم چی به نیما گفت ولی اولش با قیافه ای محبت آمیز بعد کمی خشن شد آخرهم انگشتش به حالت تهدید تکون داد و تلفن رو قطع کرد و اومد تو.
- چی شده؟
شراره : کی چی شده؟
- چی کی شده؟
شراره : چی چی کی چی ؟ اه...چی میگی ؟
خندم گرفته بود
- میگم چی شده چرا تهدیدش میکردی؟
شراره : تاکید برای زود رسیدن
- آهان
خانوم صادقی : خب پس تا برادرت بیاد بیاید بشینید تعریف کنید ببینم شوهر کردید؟ درستون چی شد ؟ زندگیتون چطوره؟
شراره : مثل این زنها ی پنجاه ساله ادا در میاورد و نشست روبه روی خانوم صادقی و گفت : والا خواهر چی بگم شوهر گیرمون نیومد ترشیدیم رفت پی کارش سنمون که بالا رفتو موهامون هم مثل دندونامون سفید شد حالا بین خودمون بمونه برادر ویدا رو تور کردم تا بلکه خربشه ما رو بگیره دیگه چیکارکنم؟
خانوم صادقی مرده بود ازخنده من هم فقط نشسته بودم میخندیدم.
خانوم صادقی : توچی ویدا؟
- من....
شراره : این که دیگه بدبخت تر از من شوهر واسش پیدا نمیشه که چند وقت پیش رفتیم پیش یه دعانویس آخه نه تنها واسش شوهر پیدا نمیشد پیش هر پسری هم که میرفت پسره فرار میکرد. خلاصه دعانویسه گفت : توبدبخت ترین موجودی هستی که دیدم میگفت : تو قطب موافق پسرایی به همین دلیل بهت نمیچسبن خلاصه با کلی مهره مار و سلام و صلوات اومدیم خونه اما بازم فایده نداشت.
خانوم صادقی از خنده اشک توچشماش جمع شده بود گفت : توهنوز هم دست از این شوخی هات برنمیداری عین قبلا.
- شراره همیشه همین جور بوده.
در حال حرف زدن بودیم که گوشیم زنگ زد.
- بله؟
نیما : کجایید شما؟
- توکجایی؟
من تو همون کوچه ای هستم که شراره گفت کوچه...
- وایسا الان میایم پایین.
تلفن رو قطع کردم با شراره بلند شدیم بعد از کلی تعارف با خانوم صادقی خداحافظی کردیم نیما توی ماشین منتظر بود به محض سوار شدن ما با سرعت راه افتاد.
شراره : قبلا این برادرت سلام بلد بود نه؟
اهسته گفتم : هیس آروم نمیدونم چرا عصبانیه
شراره : ا...آروم تر از این؟
نیما با سرعت حرکت کرد سر یک پیچ خیلی سریع پیچید طوری که صدای جیغ ما بلند شد.
شراره با عصبانیت گفت : نیما میخوای مارو به کشتن بدی؟
نیما : حرف نباشه.
- ا...نیما یعنی چی ؟ چته؟ چرا اینطور میکنی؟
نیما : همینه دیگه آزادتون گذاشتیم که اینطوری شدید.
شراره : چرت و پرت میگی چطوری شدیم مگه؟
نیما : جا قحطه؟ اونجا کجا بود شما رفتید؟ فکر نکردید یه بلایی سرتون میاد؟
شراره : با تو بود ویدا.
نیما : نخند با جفتتونم.
شراره : به من چه ویدا منو با زور برد ما که نمیدونستیم اونجا چطور جاییه بعد که فهمیدیم زنگ زدیم تو بیای دنبال ما.
نیما : دیگه حق ندارید برید اونجا فهمیدید؟
شراره : نه نفهمیدیم هی هیچی نمیگم هر چی میخواد میگه تو چیکاره منی ؟ برادر اینی درست بابام تا حالا منو محدود نکرده اصلا بازم میریم.
نیما : ا...باشه پس به پدرتون میگم جلوتونو بگیرن.
شراره : برو بابا.
- ای بابا بسه دیگه.
نیما : تو یکی...
- توهم بس کن دیگه یه بار بهت گفتیم نمیدونستیم کجاس حالا هی داد بزن اصلا نخواستیم بزن کنار.
نیما : چی؟
- یا بزن کنار یا این قدرغرنزن فهمیدی؟ هی عین بچه ها به جون هم می افتید با جفتتونم ساکت باشید.
با داد و فریاد من هرسه ساکت شدیم بعد از چند لحظه شراره گفت : خدایی بابای منم یه همچین جذبه ای نداره
نیما یه پوز خندی زد که با نگاه من دوباره هردو ساکت شدند وقتی جلو خونه شراره رسیدیم شراره با هر دوی ما خداحافظی کرد و پیاده شد رفت سمت خونه بعد انگار یه چیزی یادش افتاد برگشت و گفت : ویدا.
- بله؟
شراره : نگفتی تو تو خونه ی بابای من چیکار میکردی.
خواستم پیاده شم که شراره فرار کرد و رفت توی خونه خندم گرفته بود با نیما راه افتادیم رفتیم سمت خونه.
وقتی رسیدیم کسی خونه نبود رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم روی تخت درازکشیدم وبه حرفای خانوم صادقی فکرکردم.
خیلی دوست داشتم بدونم آخر این قضیه چی میشه تو همین فکر بودم که صدای مامانم رو شنیدم و به سمت پذیرایی رفتم مامانم با کلی خرید توی آشپزخونه این طرف اون طرف میرفت.

(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-12-2012 08:56 PM، توسط seti naz.)
11-12-2012 08:43 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط mehdiastro ، atishpare ، ҒαϮёɱɘℋ ، vahidshaah ، ely* ، nafas7 ، sevda ، Nazanin*** ، بابی ، "Paniiiz"
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #6
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
صدای مامانم رو شنیدم و به سمت پذیرایی رفتم مامانم با کلی خرید توی آشپزخونه این طرف اون طرف میرفت.
- سلام.
مادر : وای سلام ویدا چه به موقع اومدی خواستم بیام صدات کنم دستم شکست اینارو تا اینجا آوردم.
- خب من که گفتم خرید داری بهم بگو من میگیرم.
مادر : نداشتم بعد از رفتن تو خالت زنگ زد گفت امشب میان اینجا منم رفتم خرید.
- خب خاله اینا که معمولا میان اینجا این که این همه خرید و هیاهو نداره.
مادر : چرا داره.
- یعنی چی؟
مادر : آخه برای امر خیر میان.
- برای چی؟
مادر : امرخیر برای کامیار.
- منم که به حساب نمیام نه؟
مادر با تعجب گفت : یعنی چی؟
- مادر من تازه میخوام برم دانشگاه قصد ازدواج ندارم.
مادر : خب نامزد میکنید بعد هم دانشگاه.
- مامان من اصلا نمیخوام ازدواج کنم.
مادر : آخه مگه میشه اوناهم که نمیخوان عروسی بگیرن نشونت میکنن.
- اصلا بزار ببینم من کامیارو میخوام.
مادر برگشت چند لحظه مات به من نگاه کرد و بعد گفت : یعنی چی ؟پسربدی که نیست. کار نداره که داره پول نداره که داره دیگه چی میخوای؟
- مگه به ایناس ؟ من کامیارو مثل برادرم میبینم از بچگی باهم بودیم.
مادر : ا... خب بهتر اینجوری بهتر میشناسیش.
- اصلا من کامیارو دوست ندارم مامان.
مادر : عزیزم علاقه بعد ازدواج باید به وجود بیاد.
- مامان من شوهر نمیخوام امشب هم تواین مراسم نمیام.
مادر : یعنی چی ؟
به اتاقم رفتم از دست مامانم لجم گرفته بود همین چند وقت پیش پسر عموم شایان برای خواستگاری اومدن وقتی به پدرم گفتم دوسش ندارم مادرم گفت راست میگه ازدواج بدون عشق نمیشه اما حالا حرفشو عوض کرده.
رفتم پشت کامپیوتر نشستم دلم نمیخواست به این مسیله فکرکنم یه اهنگ ملایم گذاشتم و روی تختم درازکشیدم
کم کم خوابم برد با صدای مادرم بلندشدم .
مادر : ویدا...ویدا بلند شودیگه.
- چی شده؟
مادر : مگه قراره چیزی بشه بلند شو برو یه دوش بگیر الان خالت اینا میان.
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم : نمیخوام.
مادر : یعنی چی ؟ چرا به آبروی من فکرنمیکنی؟
- مگه شما به من فکر میکنید؟
مادر : یعنی چی؟
- یعنی میخوام تا آخر عمر مجرد بمونم من تو مهمونی امشب شرکت میکنم اما هرچی شد پای شما
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم یه دوش گرفتم و آماده شدم نیم ساعتی گذشت تا خانواده خاله اومدن بعد از کلی تعارف کردن و از این در و از اون در گفتن رفتن سر اصل مطلب شوهرخالم اولین نفری بود که بحث رو شروع کرد
آقای شریف : خب آقای رادمهر شما که پسر مارو خوب میشناسید همین یه پسرو دارم که غلام شماست.
خاله نازی : آره دیگه از بچگی هم باهم بودن همدیگرو خوب میشناسن.
پدر : والا... ما که حرفی نداریم اما تصمیم با خود ویداست هر چی خودش بخواد.
خاله : خب پس مبارکه دیگه ویداجون.
کمی مکث کردم و بعد گفتم : راستش نه
مادر با تعجب و عصبانیت گفت : ویدا؟
راستش من اصلا قصد ازدواج ندارم فعلا میخوام ادامه تحصیل بدم.
خاله نازی نفسی کشید و گفت : خب عزیزم ما که مخالفتی نداریم میتونی ادامه تحصیل بدی .
- آخه...
مادر : خالت راست میگه عزیزم.
- نه مسئله اینجاست که...
خاله : ببین عزیزم اگه مشکلی داری بهتر نیست با خود کامیار درمیون بزاری؟
- من فکرمیکنم به این چیزا احتیاجی نیست راستش من کامیارو ازبچگی میشناسم باهم بزرگ شدیم برای من
مثل نیما میمونه به نظرم بهتره مثل برادر بمونه شرط اول ازدواج ازنظر من علاقس که این ازطرف من نیست.یعنی هست اما نه به عنوان همسر آینده.
از جمع عذر خواهی کردم و بلند شدم و به اتاقم رفتم احساس کردم که خالم ناراحت شده اما میدونستم اگه کوتاه بیام مادرم و خالم همه چیرو میبرن و میدوزن به همین دلیل کوتاه نیومدم مادرم از بچگی با خالم تصمیم داشتن مارو راضی کنن باهم ازدواج کنیم اما من دلم نمیخواست از همون بچگی هم که خالم میگفت عروس خودمی عصبانی میشدم اما اونا میذاشتن به حساب خجالت کشیدن من بعد از رفتن خالم صدای مادرم بلند شد.
دختره خجالت نمیکشه فکر آبروی من نیست راست راست تو چشای خالش نگاه میکنه میگه من کامیارو دوست ندارم انگار این پسره بازیچس چندسال باید برات صبرکنه ؟ دیگه ازحد گذرونده.
پدر : خانوم جون نخواسته زورکه نیست خودت مگه نمیگفتی ازدواج بدون عشق هیچو پوچه؟
مادر : من گفتم مگه این دختر نمیدونه که نشون کرده کامیاره؟
نیما : کی نشونش کرده ؟ شما و خاله ویدا بله گفته مگه؟ خودتون بریدید خودتون دوختید.
مادر : تو دیگه چی میگی ؟ بهت گفتم ویدا خانوم من دیگه حاضر نیستم توی این خونه خواستگار ببینم چند ساله این
پسره از وقتی درسش تموم شده منتظر تو حالاتو...
نیما : ا...مامان بسه دیگه نمیخواد زور که نیست شماها خودتون واسه خودتون یه حرفی زدید قرار نیست ویدا بخاطر شمابسوزه که...
دیگه هیچ صدایی نیومد فقط شنیدم در اتاق محکم بهم خورد .حدس زدم باید مادرم از عصبانیت در اتاق رو به هم کوبیده باشه این واقعا بی انصافی بود من واقعا کامیارو واسه ازدواج نمیخواستم اما مادرم اینو نمیفهمید.
تا حالا ندیده بودم مادرم باهام اینطوری رفتارکنه تو همین فکرخوابم برد.

11-12-2012 08:58 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط vahidshaah ، atishpare ، ҒαϮёɱɘℋ ، ely* ، nafas7 ، sevda ، Nazanin*** ، "Paniiiz"
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #7
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
تا حالا ندیده بودم مادرم باهام اینطوری رفتارکنه تو همین فکرخوابم برد.
اونشب تا صبح کابوس دیدم از خواب پریدم ساعت پنج و نیم بود کمی توی رخت خوابم این پهلو اون پهلو کردم اما انگار زمان تصمیم نداشت بگذره بالاخره بلندشدم رفتم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم و رفتم توی آشپزخانه هنوز هیچکس بیدار نشده بود دلم داشت ضعف میرفت یه لقمه گرفتم رفتم توی اتاقم ساعت 6 بود زنگ زدم به شراره بعد از چند بوق بالاخره تلفن برداشت با صدایی خواب آلود گفت : هان؟
- هان؟ هان یعنی چی؟ سلام.
شراره : آره همین
- همین یعنی چی تو بعد این همه سال هنوز یاد نگرفتی چطوری جواب تلفن بدی؟
شراره : گرفتی منو؟ سرصبحی زنگ زدی درس اخلاق بدی ؟
- نه خیر زنگ زدم واسه ثبت نام بیدارت کنم میخوام برم دانشگاه
شراره : به من چه مگه من میخوام برم دانشگاه؟
- ا... خب تو هم باید باهام بیای دیگه.
شراره : بیچاره من از قصد کنکور قبول نشدم که این دردسرها رو نداشته باشم حالا میگی پاشم با تو بیام؟
- من که نخواستم خودت گفتی اصلا نمیخواد بیای خودم میرم.
شراره : حالا چرا داد میزنی میام.
- پس نیم ساعت دیگه منتظرم.
شراره : برو بابا من میخوام بخوابم بزار ساعت 10میریم.
- خودت برو بابا 10به چه دردم میخوره؟ میای یابرم؟
شراره : نه میام فقط نیم ساعت کمه.
- سی پنج دقیقه خوبه.
شراره : عالیه بشین تا بیام من یه ساعت دیگه میام خداحافظ.
- نه... الو... الو... دیونه
بلند شدم و آماده شدم کم کم مادر و پدر و نیما هم بیدار شدن از اتاق بیرون رفتم هم زمان با نیما وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم پدرم و نیما جواب دادن اما مادرم حتی سرش را هم بلند نکرد روی صندلی نشستم مشغول صبحانه خوردن شدم چند دقیقه ای گذشت تا مادرم به حرف آمد و گفت : امروز زنگ میزنی به خالت به خاطر رفتار بد دیشبت عذرخواهی میکنی.
- اما...
مادر : اما نداره
ولی من کاری نکردم که بابتش عذرخواهی کنم . مادر با عصبانیت گفت : دیگه چیکار میخواستی بکنی؟
نیما : مامان
مادر : توساکت.
پدر : نگار این کارا چیه خب نخواسته جواب رد داده.
مادر : چندسال کامیار به پاش نشست نمیتونست جواب رد بده؟ حالا این کارو میکنه؟ مگه پسر مردم مسخره این خانومه من دیگه چطوری تو روی خواهرم نگاه کنم؟
- مگه من گفتم مگه من خواستم مادر من خودتون بریدید خودتون دوختید کی نظر منو خواست؟
هیچ کدومتون نگفتید من باید نظر بدم فقط ما رو برای هم انتخاب کردید بابا من به چه زبونی بگم کامیارو دوست ندارم؟
مادر : یازنگ میزنی عذرخواهی میکنی یا دیگه اسم منو نمیاری.
مادرم اینو گفت و از سر سفره بلند شد و رفت من هم بلند شدم و رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم با نیما و پدر خداحافظی کردم و رفتم دنبال شراره تا بریم برای ثبت نام.


11-13-2012 09:00 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط vahidshaah ، baroon ، nafas7 ، sevda ، ely* ، Nazanin*** ، suzie ، "Paniiiz"
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #8
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
پست هشتم-2-02-
بچه ها ممنون میشم اگر دوست دارید داستان رو ادامه بدم با پیام خصوصی یا پیام پروفایل بهم بگیدTyuii
________________________________________________
یک ماه از شروع کلاس ها میگذشت مادرم هنوز با من قهربود. من هم سه روز در هفته دانشگاه بودم و سه روز دیگه خونه بودم مدتی که خونه بودم مادرم با من یک کلمه حرف نمیزد چون میخواست بابت شب خواستگاری از خالم عذرخواهی کنم اما من دلیلی برای این کار نمیدیدم چند باری خواستم عذرخواهی کنم و با هم آشتی کنیم اما مامانم به هیچ وجه قبول نمیکرد بامن حرف بزنه صبح سه شنبه از خواب بلند شدم آماده شدم تا برم دانشگاه هنوز همه خواب بودن صبحانه خوردم راه افتادم بعد رفتن به دانشگاه پدرم یه ماشین برام گرفته بود تا رفت و آمدم راحت تر باشه یه پژو بود اون روز تا ساعت 5/12 کلاس داشتم توی دانشگاه بایه دختری به نام ستاره آشنا شده بودم دختر خوبی بود مهربون و دوست داشتنی و خیلی هم رک بود یه جورایی منو یاد شراره
می انداخت کلاس اولم که تموم شد با ستاره اومدیم تو حیاط دانشگاه نشستیم ستاره شیرکاکایو با کیک واسه هردو تامون خرید بعد در حالیکه کیک میخورد گفت : موندم با این استاد بداخلاق چطور سرکنیم .
- بالاخره یه کاریش میکنیم .
ستاره : ازش متنفرم خیلی دلم میخواد یه جورایی حالشو بگیرم
- یه وقت باهات لج میکنه میندازتت.
ستاره : مال این حرفها نیست خپل کچل.
با خنده گفتم : گناه داره بیچاره
ستاره : ایش چه گناهی داره؟
- بلند شو بریم الان کلاس بعدی شروع میشه .
بلند شدیم به کلاس رفتیم ده دقیقه بعد استاد اومد طبق معمول بعد از حرف و رفع سوالات بچه ها یه معادله پای
تخته نوشت و بعد برگشت گفت : خب کدوم یکی از شماها میتونه اینو حل کنه؟
یکی از پسرها که اسمش ساسان بود گفت : مسلما از خانومها نیست.
بچه ها زدن زیر خنده ستاره به اشاره به من گفت : پاشو برای رو کم کنی برو
- نمیدونم.
ستاره : بابا تومخی پاشو برو
دستم رو بلند کردم با اشاره استاد بلند شدم داشتم به طرف تخته میرفتم که ساسان دوباره گفت : پدرام بلندگوتو روشن کن برای خریدن ضایعات و فلزات.
دوباره همه زدن زیر خنده بدون توجه به حرفاشون رفتم پای تخته و معادله رو حل کردم درست و کامل دیگه هیچکس هیچی نگفت وقتی داشتم میشستم ستاره برگشت به ساسان گفت : میشه بلندگوی آقا پدرامو به من قرض بدید؟
این بار استاد هم خندش گرفت ساسان که حسابی حالش گرفته شد هیچ چیزی نگفت .کلاس که تموم شد ستاره با هیجان ازحال گیری صحبت میکرد.
ستاره : عالی بود بابا تو خیلی مخی دختر.
- خوبه حالا.
داشتیم میرفتیم سوارماشین بشیم ستاره اونقد حرف زد که حوصلم سررفت.
نشستم توی ماشین و گفتم : میخوای هنوز حرف بزنی یا برسونمت؟
ستاره : نه نه میام کجا داری میری؟
تو راه کلی با ستاره حرف زدیم ستاره رو رسوندم خونه به محض رسیدن شراره زنگ زد رفتم توی اتاقم تلفن رو جواب دادم : بله؟
شراره : نه میگم گذاشتم رو ی لباسا بگرد.
- الو؟
شراره : تو چی میگی ساکت.
انگار داشت باکسی دیگه حرف میزد و گفت : نه بابا تو رو نمیگم بگرد پیدا میکنی خودم گذاشتم اونجا.
- باکی تو؟
شراره : ا... توچی میگی الان آخه وقت زنگ زدنه؟
- مگه من زنگ زدم تو زدی.
شراره : ا... راست میگی خب یه لحظه گوشی رو نگه دار الان میام.
چند لحظه منتظرشدم تا دوباره صدای شراره اومد.
شراره : الو زنده ای؟
- سلامت روخوردی مگه قراربود بمیرم؟
شراره : الان که باید بری بمیری.
- ا...
شراره : تو خجالت نمیکشی مگر اینکه من یه زنگ بهت بزنم توکه عین خیالت نیست رفتی دانشگاه زیر سرت بلند شده؟
- برو بابا دیوانه.
شراره : هنوز بامامانت قهری؟
- نه اون با من قهره.
شراره : بیکاریا خب جواب مثبت بده بره پی کارش دیگه.
- برو بابا مگه مثل تو دیوانم؟
شراره : مگه من جواب مثبت دادم ؟
- بالاخره که میدی.
شراره : این داداش تو تا بیاد خواستگاری من پیرشدم آرزوی کلمه بله به دلم مونده.
با خوشحالی گفتم : پس بالاخره موافقت کردی؟
شراره : زنگ زدم همینو بگم دیشب داداشت زنگ زد کلی با هم حرف زدیم بالاخره منو راضی کرد .
- مبارکه پس یه شام افتادیم باید به فکر لباس باشم.
شراره : حالا عجله نکن .
- چرا؟
شراره : چون شرط اول این بود که اول تو ازدواج کنی بعد من.
- واسه چی؟
شراره : الان اگه من ازدواج کنم تو چهار سال دیگه نمیشه که من میخوام پسرتو بیاد دختر منو بگیره نمیخوام تفاوت سنی زیاد داشته باشن.
با خنده گفتم : تو واقعا دیوانه ای شراره حالا راستشو بگو ببینم چی شده.
شراره : هیچی قرار شده تا کار پیدا کردن نیما و خونه خریدنش صبرکنیم.
- وا... نیما که کارداره حالا خونه هم میخرین.
شراره : آره اما من دوست ندارم با اون دوستای مجردش کار کنه توی اون شرکت پیشنهاد خونه هم ازخودش بود
البته نه اینکه حالا حتما بخریم درحد رهن یا اجاره پول جمع کنیم.
- در هر حال خیلی خوشحال شدم راستی این خیلی خوبه که به پول پدراتون متکی نیستید و خودتون دنبال ساختن زندگیتونید.
شراره : حالا اینارو ول کن ازدانشگاه بگو چطوره؟
- خوب یعنی خیلی خوب.
شراره : پس خوش میگذره راستی تصمیم نداری بریم پیش خانوم صادقی ؟ یه ماه شده ازش بی خبریم.
- وای چرا ...اصلا یادم نبود این چند وقت خیلی درگیر بودم خب کی بریم؟
شراره : همین الان
- چی؟
شراره : خب من که همش وقت دارم تو باید بگی کی بریم.
فردا که کلاس دارم پس فردا ساعت 10صبح با خانوم صادقی قرار بزاریم یه جایی بریم.
شراره : کجا بریم؟
- بریم...
شراره : بله ؟ اومدم من باید برم فرح کارم داره کاری نداری؟
- نه ولی داشتم حرف میزدم
شراره : وای ببخشید فکراتو بکن بهم خبر بده.
- باشه خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و روی تخت دراز کشیدم چقدر از ازدواج برادرم و شراره خوشحال بودم تو همین فکربودم که از خستگی خوابم برد.
وقتی بیدرشدم هواکاملا تاریک شده بود بلند شدم لباسامو در آوردم از اتاق بیرون رفتم خونه ساکت بود و به ساعت روی دیوارنگاه کردم دوازده و نیم بود رفتم توی آشپزخانه غذا روی گاز بود یکی دو قاشق خوردم خواستم برگردم توی اتاق که صدای نیما اومد.
- بالاخره بیدارشدی؟
- توهنوز بیداری؟
نیما : آره
- چرا؟
- منتظرتو بودم میدونستم بیدار میشی خوابم نمیبرد.
رفتم روبه روش روی مبل نشستم .
- چیزی شده؟
- نه میخواستم باهات حرف بزنم.
- خب بگو.
- شراره بهت زنگ نزده؟
- چرا زنگ زد مبارکه بالاخره بهت جواب داد؟
- آره
- خب حالا چرا خوابت نمیبره؟
- نگرانم آخه میدونی شراره از بچگی ور جواب بود ما همش با هم دعوا داریم میترسم نتونیم با هم کنار بیایم.
- این چه حرفیه شراره هر چقدر هم که رک و ور جواب باشه بازم برای زندگی یه زنه مناسبه مهم اینه که دختر خوب و پاکیه تازه هردوتون عین هم باهم کنارمیاین.
- چطوری با هم کنار میایم من از زمانی که یاد داشتم با شراره دعوا داشتم همش به من گیر میده.
به قول شاعر اگر برمن نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
حتما برای گیردادنش دلیل داشته.
نیما لبخند ی زد و گفت : فردا میای با شراره بریم بیرون؟
- من دانشگاهم چرا دو تایی نمیرین؟
نیما : آخه اگه دعوامون بشه تو که نیستی جدامون کنی؟
- با خنده گفتم عیب نداره زنگ بزنید 110میاد جداتون کنه.
بلند شدم به سمت اتاقم رفتم.
- بلند شو برو بخواب فرداسرحال باشی.
رفتم توی اتاقم خوابم نمیبرد یه کتاب ازتوی کتاب خونه برداشتم شروع کردم به خوندن معمولا شبها وقتی خوابم نمیبره کتاب میخونم.


11-13-2012 09:20 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط vahidshaah ، baroon ، fahime ، nafas7 ، sevda ، ely* ، Nazanin*** ، suzie ، atishpare
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #9
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
فتم توی اتاقم خوابم نمیبرد یه کتاب ازتوی کتاب خونه برداشتم شروع کردم به خوندن معمولا شبها وقتی خوابم نمیبره کتاب میخونم.
تو به من خندیدی ....
و نمیدانستی.....
من با چه دلهره از باغچه همسایه...
سیب را دزدیدم ...
باغبان از پی من تند دوید ....
سیب را دست تو دید.......
غضب آلود به من کرد نگاه..........
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ....
و تو رفتی وهنوز سالهاست که درگوش من آرام آرام .....
خش خش گام تو تکرار کنان ...
میدهد آزارم...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم ...
که چرا ...
باغچه کوچک ما سیب نداشت....
این شعر رو یه جا دیگه هم خونده بودم اما با کمی تفاوت این شعر رو خیلی دوست داشتم
اون شب تا صبح بیدار بودم هرکاری کردم خوابم نبرد نزدیک صبح بود بلند شدم یه دوش گرفتم آماده شدم ساعت حدود 7بود هنوز همه خواب بودن که من از خونه رفتم بیرون اول رفتم دنبال ستاره بعد رفتیم دانشگاه کلاس اول صبح بود و هیچ کس حوصله نداشت کلاس در سکوت گذشت اما کلاس دوم همه سرحال بودن دوباره خنده شروع شد اما من اصلا حوصله نداشتم استاد معارف ما آدم ساده ای بود مرد حدود 40 ساله اما شیک پوش بود بچه ها معمولا دستش مینداختن اما اون با بچه ها برخورد خوبی داشت اون درس توضیح میداد اما دانشجوها کار خودشون رو میکردن به نظر من نمیتونست کلاس رو کنترل کنه سرم پایین بود و میز رو خط میکشیدم که برام پیام اومد اصلا یادم نبود صدای گوشیم رو قطع کنم استاد نگاهی به من انداخت و برگشت سمت تخته دانشجوها هر کدوم یه چیزی میگفتن ساسان از ته کلاس گفت : و این گونه بود که بشر سایلنت را اختراع کرد.
همه دانشجوها زدن زیر خنده گوشیم رو برداشتم صداشو قطع کردم نیما پیام داده بود نوشته بود که امروز جا ی دیگه ای نرم بعد از دانشگاه برم خونه کلاسم که تموم شد با ستاره راه افتادیم سمت خونه اول ستاره رو رسوندم بعد رفتم خونه وقتی مادرم گریه میکرد نیما رو ی مبل نشسته بود پدرم هم قدم میزد رفتم تو سلام کردم پدرم جواب داد نیما و مادرم فقط نگاه کردن نمیدونستم چی شده یه دفه مادرم بلند شد و با دادگفت : همین رو میخواستی؟ میخواستی خواهرم بیوفته گوشه بیمارستان؟
- من نمیفهمم.
مادر : نبایدم بفهمی بمیرم برای کامیار.
- میشه بگید چه خبره؟
نیما بلند شد درحالی که به سمت من می اومد گفت : کامیار از خونه گذاشته رفته گفته بخاطر تو خاله هم حالش بد شده بردنش بیمارستان.
- این موضوع به من ربطی نداره مقصر شمایید که از اول این بازی رو شروع کردید مادرم باعصبانیت گفت : خفه شو دختر بیشعور دیگه نمیخوام ببینمت پسر بیچاره رو بازی دادی حالا با چه رویی برم بیمارستان؟
از حرفای مادرم اونقد عصبانی شدم که نفهمیدم چیکار میکنم رفتم تو اتاق در رو محکم بستم صدای داد و بیداد مامانم می اومد .
نیم ساعتی طول کشید تا پدرم مادرم رو راضی کرد برن بیمارستان بعد از رفتن اونها از اتاقم رفتم بیرون نیما
روی کاناپه نشسته بود رفتم رو به روش نشستم.
- تو هم فکر میکنی تقصیرمنه؟
نیما : نه
- چرا؟
نیما : چون اونها واسه خودشون بریدن و دوختن تواین وسط هیچ کاره ای.
- خدا رو شکر تو مثل اونها فکرنمیکنی .
- ولش کن شراره بهم زنگ زد گفت دوباره میخواید برید خونه اون معلمتون از من خواست باهاتون بیام گفت اونجا محله خوبی نیست.
- آره کارخوبی میکنی بیای.
نیما : ساعت چند میرید؟
- فرداساعت 10صبح.
نیما : راستی حالا میخوای چیکارکنی؟
- چیو؟
نیما : به نظر من یا به همین کامیار جواب بده یا یه خواستگار برای خودت پیدا کن تا اینها بی خیالت بشن.
با خنده گفتم : برو بابا من اگه نخوام کسی نمیتونه شوهرم بده .
نیما درحالیکه که به سمت اتاقش میرفت گفت : میبینیم.
اون شب بعد از اومدن پدر و مادرم از اتاق بیرون نرفتم ولی میشنیدم پدرم میگفت : خطر رفع شده از حرص وجوش
اینطوری شده.
خیالم راحت شد آخه یه جورایی عذاب وجدان داشتم روز بعد باصدای زنگ گوشیم ازخواب بلند شدم.
- الو؟
شراره : مرگ تو که هنوز خوابی.
- مگه ساعت چنده؟
شراره : یک ربع به ده.
از جاپریدم و گفتم : وای یادم رفت الان آماده میشم.
شراره : بدو زود منتظره ها.
آماده شدم نیما رو هم صدا کردم تا با ما بیاد یه صبحانه مختصر خوردیم و راه افتادیم اول رفتیم دنبال شراره بعد هم سمت خونه خانم صادقی رفتیم باز هم همون محله های قدیمی بازهم از دیدن اون جاهای کثیف حالم داشت بهم میخورد سرکوچه نگه داشتیم به سمت خونه خانم صادقی رفتیم بعد از چند بار زنگ زدن صدای همون زنی که قبلا دیده بودیمش اومد مهری ... هوی مهری بیا در رو بازکن.
چنددقیقه ای گذشت بعد خانم صادقی در رو بازکرد ازدیدن ما کلی خوشحال شده بود بعد از کمی تعارف رفتیم طبقه بالا خانم صادقی چای ریخت و کنار ما نشست خب چه عجب دوباره این وری اومدین این مدت که نبودید گفتم دیگه نمیاید فکرشم نمیکردم که بیاین راستی نگفتین کدومتون شوهرکردید؟
با سر اشاره به نیما کرد شراره پیش دستی کرد وگفت : خب معلومه برادر ویداست.
بعد آروم گفت : بالاخره تورش کردم .


11-14-2012 07:51 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط baroon ، fahime ، nafas7 ، sevda ، ely* ، Nazanin*** ، suzie ، atishpare
******
مدیر بازنشسته
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Oct 2011
عنوان : Fire Girl
اعتبار: 2640
وضعیت : آفلاین
جنسیت:
سپاس ها 1563
سپاس شده 1918 بار در 909 ارسال

ارسال: #10
RE: اولین رمان نوشته کاربر سایت (تاوان اشتباه)
همه زدیم زیر خنده خانم صادقی روکرد به من و گفت : توچی ویدا جون؟
باز هم شراره گفت : من که گفتم واسه ویدا شوهر پیدا نمیشه قضیه همون دعا نویسه دیگه همان چند رو ز پیش هم
یه خواستگار واسش اومد پسره که فرارکرد مادرشم سکته کرد افتاد گوشه بیمارستا ن بازهم هرچهارتا خندیدیم.
- خب حالا بزارین من یه چایی براتون بریزم بعد بیام تا براتون باز قصه تعریف کنم.
رفت یه چایی ریخت و برگشت و گفت : بخورید تاسرد نشه .
شراره : چشم میخوریم شما قصه رو تعریف کنید که از وقت خواب ما گذشته.
خانم صادقی : تاکجا گفته بودم؟
- گفتین خواهرتون زری ازدواج کرد و رفت.
خانم صادقی : آره دیگه بعد از اون زری رو ندیدیم.آخرین باری هم که پدرم با مادرم دعواش شد و جریان زری لورفت دیگه نیومد خونه مادرم کار میکرد لباس میدوخت خونه مردم کلفتی میکرد تا زندگیمون بگذره خواهر بزرگم منیره بهش کمک میکرد تا مادرم خسته نشه اما مادرم به علت کار زیاد روز به روز پیرترمیشد تا اینکه افتاد تو رخت خواب و دیگه نتونست از جاش بلند شه خواهرم از مادرم خیاطی یاد گرفته بود سفارشات مادرم رو میدوخت به مردم میداد اون وقتا مادرم تو ی یک خونه ی بزرگ میرفت و کارگری میکرد.
بعد از مریض شدن مادرم خواهرم بود که میرفت و خونه ی اونهارو تمیز میکرد خونه ی یه حاجی بود که با زنش و دو تا بچش زندگی میکرد دو تا دختر داشت زن حاجی آدم خوبی بود به ما خیلی کمک میکرد اون موقع اگردواها و سوپهایی که زن حاجی برای مادرم میداد نبود مادرم میمرد دو سالی اینطورگذشت تا اینکه مادرم کم کم بهترشد دوباره کارمیکرد اما ما هم بهش کمک میکردیم یه روز زن حاجی با یکی از کلفتاش اومد خونه ما مادرم حسابی هول شده بود یه چایی براش ریخت و کنارش نشست وگفت : بفرمایید خونه ما فقیرفقرا همین چایی پیدا میشه .
زن حاجی : ممنون من که نیامدم اینجا چیزی بخورم اومدم کارت دارم .
مادرم با سر حرفهای زن حاجی رو تایید کرد .
- اومدم اینجا واسه امر خیر .
مادرم با تعجب گفت : امر خیر برای کی؟
این رو که شنیدم گوشامو تیز کردم من پشت در ایستاده بودم و به حرفاشون گوش میدادم
زن حاجی : راستش ایشون سمیه خانوم آشپز ماست اون چند روزی که مریض بودین منیره و مهری میومدن خونه ما و کارمیکرن ایشون منیره خانوم جون و برای پسرش پسند کردن از من هم خواستن برای این امرخیر پا پیش بزارم.
چند لحظه ای سکوت بود بعد مادرم گفت : راستش پدرش نمیدونه خودتون هم که میدونین الان دوسالی هست که ازش خبری نیست.
زن حاجی : درسته خودتون دارید میگید ازش خبری نیست خب دیگه بدونه یاندونه چه فرقی داره؟
مادر : بزارین من باهاش صحبت کنم فکرامو بکنم.
زن حاجی : نگران نباش پسرسمیه خانوم اگه پسرخوبی نبود که من پا پیش نمیگذاشتم فکرکردن نداره بگو باشه بزار این دختر خوشبخت بشه .
مادر : آخه خودش.
زن حاجی : خودش که صلاح خودشو نمیدونه ماکه بزرگتریم باید به فکرش باشیم سمیه خانوم ته باغ خودمون تو دوتا اتاق زندگی میکنن من هم ازبچگی مهدی رو میشناسم عین پسرخودمه حاجی گفت اگه این دوتا جوون بهم برسن دوتا اتاق ته باغ درست میکنه میده دستشون دیگه چی پسرخوب جای زندگی کارم که داره ور دست حاجی دیگه چی میخوای؟
مادر لبخندی از رضایت زد زن حاجی و سمیه خانم باهم گفتن مبارکه قرارمداراشونم گذاشتن و رفتن .
اون شب مادر با منیره صحبت کرد و راضیش کرد منیره و مهدی خیلی زودباهم ازدواج کردن و رفتن تو همون دوتا اتاقی که حاجی براشون ساخته بود مهدی پسرخوبی بود ازطرفی هم عاشق منیره بود منیر هم از زندگیش راضی بود بعداز ازدواج هفته ای دو یاسه بار می اومد پیش ما و کلی غذا و لباس برای ما می آورد.
کلی تپل شده بود همیشه از زندگی خوبش با مهدی برای ما تعریف میکرد این که مهدی چقدر دوستش داره و چقدربهش میرسه مادرم هم خیلی خوشحال بود من هم خوشحال بودم اما انگار این دنیا نمیتونه خوشی مارو ببینه شیش ماه بعد علی مریض شد افتاد گوشه خونه تو زمستون بود اول فکرکردیم سرما خورده ولی اینطوری نبود اون موقع منیره هم حامله بود خودش چون تپل شده بود به سختی این ور و اون ور میرفت نمیتونست بیاد پیش ما هر یک هفته یا دو هفته می اومد یه سری میزد و میرفت و برای علی هم دارو می آورد چند ماهی گذشت و مریضی علی بدترشد یه روز زن حاجی بادکتر اومد خونمون علی رو معاینه کرد و گفت : علی علائم سرطان معده داره مادرم دو دستی زد تو سرش و نشست روی زمین و گریه کرد دکترهم گفت باید بره بیمارستان تا بستری بشه و با زن حاجی رفتن و هیچی به منیره نگفتن.
مامانم گفت : حاملس ممکنه براش مشکلی پیش بیاد چند ماهی گذشت منیره پا به ماه شد علی ضعیف تر شده بود همش حالش بهم میخورد مامانم هرروز به منیره سر میزد یه روز مادرم رفت خونه زن حاجی پیش منیره منم داشتم لباسای علی رو میشستم که در زدن بلند شدم در رو باز کردم بابام بود خشکم زده بود چند دقیقه ای مات بهش نگاه کردم تا اینکه منو هول دادو گفت : چیه مگه منو تا حالا ندیدی؟
رفتم عقب پدرم اومد توی خونه پشت سرش هم یه زن با یه دختر اومدن خونه پدرم شروع کرد مثل همیشه مادرم را صدا زدن وقتی جوابی نشنید گفت : ننت کو ؟
- رفته بیرون.
پدر : کجا؟
- خونه ی زن حاجی.
پدر : کی هست؟
- دوست مامانه مامان براش کارمیکنه.
پدر : منیره کو ؟علی کو؟
- علی تو اتاق منیره هم خونه زن حاجی.
پدر : اون چرا؟
- نمیدونم.
پدر : کجاست خونه این زنه؟
- نمی...
پدر : مرض و نمیدونم گفتم کجاست؟
اولش نمیخواستم بگم اما با اولین سیلی بابام گفتم کجاست بابام رفت زنی هم که با بابام اومده بود رفت یه گوشه با بچش نشست که بهش میخورد بچش هم سن وسال من باشه.
دل توی دلم نبود طول و عرض حیاط رو طی میکردم تا اینکه به سرم زد برم خونه زن حاجی.
هر اتفاقی قراربود بیوفته دیگه افتاده بود دیگه کتک خوردن من فرقی نمیکرد از خونه زدم بیرون راه خونه زن حاجی رو پیش گرفتم خونشون تقریبا بالای ده بود.
کم کم به خونه نزدیک شدم که صدای جیغ و داد اومد با سرعت دویدم چند باری هم خوردم زمین اما هرطور بود خودمو رسوندم دم خونشون با چیزی که دیدم دو دستی زدم توسر خودم .....

11-14-2012 08:07 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط fahime ، vahidshaah ، nafas7 ، sevda ، حسام ، Nazanin*** ، atishpare
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان فوق العاده، قرار نبود sogand 21 4 214 11-07-2013 04:02 PM
آخرین ارسال: yasna
  دانلود رمان ایرانی و عاشقانه حصار تنهایی من yasna 0 102 11-07-2013 03:49 PM
آخرین ارسال: yasna
  دانلود رمان هردو باختیم yasna 0 89 11-07-2013 03:42 PM
آخرین ارسال: yasna
  رمان گندم| م. مودب پور Vαℳρ¡яē 230 997 09-27-2013 01:38 PM
آخرین ارسال: Vαℳρ¡яē
  دانلود رمان بسیار زیبا راننده سرویس Vαℳρ¡яē 0 70 09-13-2013 03:41 PM
آخرین ارسال: Vαℳρ¡яē

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان